جالب انگیز
نویسنده : امین - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٧
 

با داداشم رفته بودیم نمایشگاه کتاب بعد وایساده بود جلوی یه قرفه داشت به یه کتاب نگاه میکرد منم به کتاب برداشتم نگاه کردم تو این فاصله متوجه نشدم که اون رفته اون ور تر یه دختره اومده جاش گفتم خوب داداش بریم جواب نداد منم دستشو گرفتم که بکشم دیدم دستش چه نرم شده نگاه کردم دیدیم دختره حالا ما میخوایم دس دختره رو ول کنیم اون ول نمیکنه!!!داداشم اومده میگه بی جنبه اینجا جای این کارا نیست.....


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٧
 

یه بار با یه بنده خدایی دعوام شد در حد بزن بزن!!!بعد یهو دیدم وسط دعوا نشست شروع کرد خندیدن گفتم واسه چی میخندی؟؟گفت چرا وقتی مشت میزنی مثل این فیلم هندیا صداشم در میاری؟؟؟ :)))

من:خجالت

بابام:بامن حرف نزن

ادمای محله:خنده

بازیگرای فیلم هندی:عینک


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٧
 

دوستم پفک بهم تعارف کرد دوتا برداشتم گفت خب دیگه بسته .برگشت دستش خورد به درخت نصفش ریخت تو جوب!( کلید اسرار ) ... :)))

 

+اخه تویی که جنبه نداری مجبوری تعارف کنی؟؟

+اگه توهم تعارف میکنی بعد نمی خوای که اون طرف بخوره ایشالا همین بلا سرت بیاد.


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٧
 

دو سه روز پیش به یکی شماره دادم شب بهم اس داد یکی دو ساعت باهاش اس ام اس بازی کردم از اولش من گفتم اسمم امینه هر چی گفتم اسمت چیه نمیگفت. خلاصه اخرش موقع شب بخیر بش گقتم نگفتی اسمت چیه ها؟ بنده خدا اومد کلاس بزاره گفت : من همونیم که شبا تو آسمونه! منم گقتم :بیشتر توضیح بده متوجه نشدم:دی گفت مگه شب چند تا چیز تو آسمون داریم ؟ منم گفتم :خفاش هست جغد هست کودومشون ؟ بی جنبه گوشیشو خاموش کرد :دی
ملت اعصاب ندارن :)