جالب انگیز
نویسنده : امین - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٦
 

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم
گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه
در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام
حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دوماد شد

 منبع:جالب انگیز پریسا


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٠
 

خیلی داستان غم انگیزه :(  قبل از اینکه بخونید حتماً یک نفس عمیق بکشید















 
 
نویسنده : امین - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 

من نمیدونم چرا هر وقت که کامپیوتر رو خاموش می کنم تازه یادم میوفته
که با کامپیوتر چی کار داشتم !...
شومام اینجورین ؟؟؟؟ چشمک


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 

شما مث من بودین ایا؟
سر و ته پفکو تف تفى میکردین بعدش ب هم وصلش میکردین
دراز ک میشد حس میکردین برج ایفل رو ساختین؟

خدایی خیلی کیف میکردم با این کارا

تازه باش سیگار و خیلی چیزای دیگه هم درست میکردم

ما اوجوبه ای بودیمازبان


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 

اول یه توضیح بدم کنترل این ماهواره ی ما یه کم سریع میگیره مثلا میخوای بزنی 3 یکم نگه داری میشه33

داشتیم با خونواده تی وی میدیدیم، کنترل دست بابام بود. گفتم پدر مهربان میشه بزنی شبکه ی 6 ؟؟ برنامه ی قشنگی داره.
پدر مهربان هم یک چشمی هم گفت و ب جای 6 زد 666 !!
حالا این 666م لامصب بگو چی نشون نمیداد!! باباهه برگشته با یه حالت تدافعی میگه چش سفید اینه برنامه ی دلخواهت؟؟
حالا بیا ثابت کن من گفتم 6 شما زدی 66 !!
الانم تازه از بیمارستان مرخص شدم دیگه برا سلامتیم دعا کنین!!


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 

اوف!! اگه بدونین چه حالی میده وقتی معلما ورقه های امتحانا رو میدن ، ما میگردیم توش تا یه نمره از معلم بگیریم ، وقتی میگیریم انگار دنیا رو بهمون دادن !!حالا لذتی ک تو دسکاری کردن ورقه نمره گرفتنش بماند !!از خود راضی


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 

دیــروز صـــبح داشـــتم میـــرفتم مـــدرسه..؟؟!!!
خـــیلی خســـته و عـــصبانی از ایـــنکه از خـــواب بــیدارم کردن...
داشـــتم آش و لاش راه میرفتــــم کـــه...
یـــدف دیـــدم یـــه چـــی خـــورد بـــه دســـته چپــم..؟؟!!!
نگـــو 405 ایه آیـــنه بـــغلــش خورده به دســـته من...!!
ســـریع داد زدم:هـــــــــــــــوی یـــابو چــــه خــبــــــــرتــــــه؟؟؟!!!!!!!!!!!!
یـــارو ده متـــر جلـــوتر زد رو تـــرمز ســـرشو آورد بـــیرون گــفت:داداش شرمنده!!!حـــواسم نبــــود!!!
مـــــن:مــــخلصتم داداش عیـــبی نداره... زبانمژه