جالب انگیز
نویسنده : امین - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

 

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه

تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه....

همه جا پر میشه از این که:

رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش

تو را عاشقانه می پرستم

مراقب خودت باش.

 

اما بین این همه پیام یکی تکون دهنده تره:

همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم!

پس عشق و محبت را تقدیم آنکس که دوستش داریم کنیم

 

 

شاید که دیگذ

 


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

 
سارق جنایتکاری در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پر گردو خاک، دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید که میوه فروش به او هدیه کرد. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواهم
سه روز بعد جنایتکار فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، او دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند جنایتکار فراری و برای کسی که او را معرفی کند مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،
با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :

آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود:

من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،

نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.

بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

 
خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.
ای دنیای پر از سراب این را بدان:
اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.
اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.
اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.
اصلا
هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...

ولی همیشه این را بدان

من، خدا را دارم.


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

 

بخشندگی را باید از آن کودکی آموخت که هر چقدر دلگیر باشد و هر چقدر هم کینه به دل داشته باشد می بخشد، بی آنکه در چهره اش نه اثری از خشم دیده شود و نه کینه. نه کلامی و نه ملامتی، نه سرزنشی و نه زخم زبانی.

هر بار که آشتی می کند ما را به کشتی خود می برد و لبخندش زندگی را معنا می بخشد.
کودکان جسم کوچکی دارند ولی دل هایشان خیلی بزرگ است.
مثل بزرگترها نیستند، انگار گذشت سال ها ما را بی گذشت می کند، بی رحمی را فرا می گیریم و خطاهای دیگران، هرچند کوچک باشد تا مدتها بر ذهنمان می ماند و در پس شکست هایمان همیشه انتقام نهفته است تا آسوده شویم.

کاش بدانیم:
فقط یک بار شانس زیستن داریم.
پس عشق را همراه همیشگی زندگیمان کنیم تا دیر نشده است.

 
 
نویسنده : امین - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

پروردگارا

 

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

 

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

... و وبلاگی میسازم

میسازم تا شاید ...

... شاد شود ، دلی

... بریزد ، اشکی

می فشارم موس را

بر روی "ارسال یادداشت جدید"

چه فایده؟

که توجه نمیشود به من

به حرف هایم

دوست دارم ...

... دوست دارم دیده شود

خوانده شود.

خودم را یادم رفته ...

راستی ...

امین را با کدام "م" مینویسند!؟


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

لطفا هر مطلبی دارید که فکر می کنید جالب هست یا حتی یک خاطره جالب یا خنده دار برای من ارسال کنید .

 

در ضمن نظر یادتون نره.


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

دوشاهکار از دو سبک مختلف دستشوئی

 


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

اگه این ماشین سیستمش رو روشن کنه اون ترفها دیگه هیچ شیشه ای باقی نی مونه

 


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

دخترها اگه من چیزی مینویسم به دل نگیرید.

صرفا جهت شادی پسرهاست تا بتونند بهتون بخندند.

قهقههقهقهه


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

 دخترا نمیتونن............

ـ با داشتن ران های بد ترکیب دامن کوتاه نپوشن و قر ندن!!!

ـ با دیدن یک پسر خوشتیپ میگرن درد نگیرن و غش نکنن!!

ـ قبل از بیرون رفتن از خونه ۳ کیلو پودر به سر وصورت و ته و ماتحت خود نزنن!!!!!!!

ـ کفش پاشنه ۶۰ سانتی نپوشن و احساس مانکنی نکنن!!!!!

ـ با داشتن پاهایی پشمالو جوراب شیشه ای نپوشن و شیلنگ تخته نندازن!!!!!!!

ـ روزی ۱۴ ساعت با تلفن حرف نزنن!!!!

ـ زیر مانتوی کوتاه٬دامن بلند خال خالی نپوشن!!!!!!!

ـ روزی ۴۰ هزار تومن آشغال جات نخرن!!!!!

ـ ۲ ساعت به ۲ ساعت لباس عوض نکنن و رنگ و وارنگ نپوشن!!!

ـ با داشتن هیکل جنیفری ؟! بندری نرقصن و سینه نلرزونن!!!!!!

ـ از دوست پسرهاشون برای هم نگن و لایه اوزون را جر ندن!!!!

ـ با داشتن چشمای بابا قوری خط چشم نکشن و چشمک نزنن!!!!

ـ عشوه شتری نیان و ناز نکنن!!!!

ـ از ۳۰ تا پسر شماره نگیرن و به هر ۳۰ تا زنگ نزنن!!!!!!

واز همه مهمتر : پس از خوندن این مطالب در نظر خواهی به من فحش ندن و بد وبیراه نگن!!!!!!!!!


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

میدونم وجوده موجودی بیهوده به نام زن هستش که دنیارو کرده آلوده

همشون از دم پستن گوش کن به این آهنگم برات ثابت می کنم که موجوداتی بی رحمن


قرن ما شیاطینی داره به نام زن که امامارو کشتن همین زنای پست

واسه وجود زن فقط سه رکن بسه تنها کار مفیدشون فقط بقای نسله

رکن اول فقط شستن و پختن رکن دومو نمیشه گفت توی آهنگ

رکن سوم به رکن دوم وصله پس حکم وجود زن فقط بقای نسله

زن یعنی بد بختی یعنی دردسر یعنی بزنی تو سرکش تا بشه دربه در

نباید بذاری که دستش بره توی جیبت که رفتش پول با جیب تو قهر میشه

یه لحطه یوسف نبیو تو فقط بیار به یاد که زندانو به زلیخا ترجیح میداد

روایته که میمیره امام زمان به دست زتی ریشو اصلا زن کثیف نسلش


 

میدونم وجوده موجودی بیهوده به نام زن هستش که دنیارو کرده آلوده

 

همشون از دم پستن گوش کن به این آهنگم برات ثابت می کنم که موجوداتی بی رحمن


قسم میخورم که یه شیطون توی دختره که تنها هدفش بدبختی یه پسره

از یه عرب یاد بگیر که با سوسمار خوریش زنو فقط میخواد واسه زمان بیکاریش

رو دادن به اونا پسر اشتباه محضه تا بفهمه دوسش داری مطمئن باش رفته

اون وقت تو میمونیو با شبای سردت برات ثابت میشه که زن موجودی پسته

امام حسنم به دست زنش کشته شد حمزه جیگرش به وسیله ی هند خورده شده

امام رضام که عاقبت مامون کشتتش میدونی به وسیله ی زنش اونو کشتتش

همین چند شخصیت برات بس نبود؟ تا بفهمی از این آهنگ قصدمو

از خلقت زنا هه هه نیشخند بزن پس گوش کن تا که برات بیش تر بگم


میدونم وجوده موجودی بیهوده به نام زن هستش که دنیارو کرده آلوده

 

همشون از دم پستن گوش کن به این آهنگم برات ثابت می کنم که موجوداتی بی رحمن

 


ماها همه ادامه نسل آدم و هواییم هوا آدمو گول زده که ما الان اینجاییم

بهشت کجا زمین کجا بینشون کلی فرقه تنها عاملش به وجود زن بر میگرده

مگه حضرت علی نبود شاه مردان که اسمش میاد میلرزه کل دنیا

اونم قطام نقشه ی قتلشو کشید این زن با کاراش کوفه رو به ماتم کشید

میدونی دلم نمیاد تاریخو من نگم شهر تهران نابود شد به خاطر یه زن

کلی آدم تو این واقعه مردن یه شهر ویران شد و از بین زود رفت

تخت جمشید به دست اسکندر آتیش گرفت و اکثرش از بین رفت

اسکندر به تشویق معشوقش این کارو کرد که تخت جمشید از بین رفت


میدونم وجوده موجودی بیهوده به نام زن هستش که دنیارو کرده آلوده

 

همشون از دم پستن گوش کن به این آهنگم برات ثابت می کنم که موجوداتی بی رحمن


خانوم ناراحت شدی از این آهنگم؟ ناراحت نشو چون که باید بگم

 

از اون اول خلقت شماها پست بودین میدونی تحمل شما هستش زوری


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 
دیگر فرقی نمی کند چوپان دروغ بگوید یا راست،
گرگهای این حوالی آنقدر گرسنه اند که آدمها را هم می درند.

 
 
نویسنده : امین - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

زندگی رقص نجیبی ست
که از چشمه ی بودن، جاریست
رقص یک شاپرک بازیگوش
لای یک دسته گل ِ یاس معطر در باغ . . .
رقص ِ یک نغمه ی آرام ِ اذان
که شبی باد میان من و این قبله پراکنده کند . . .
رقص کِرمی شب تاب
که شبیه تپش ِ خورشید است . . .
زندگی شعر نجیبی ست
که در دفتر ِ اندیشه ی این گنبد ِ دَوار
پر از قافیه است . . .
چه کسی گفت خدا شاعر نیست؟؟


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 
حوّایت می‌شدم
اگر سیبِ سرخی داشتی
حیف
«آدم» نیستی!!!
فرشته

 
 
نویسنده : امین - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 
این بار دلــــم
نه براے آدمے ...
نه براے ملکے ...
نه براے عشقے ...
نه براے چیزے ...

که دلم براے خـــودم تنگ شده است..!!
 
 

 
 
نویسنده : امین - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

این عروس خانم چقدر بدشانسه؟

1-خیلی

2-خیلی زیاد

3-خیلی خیلی زیاد

4-هیچ کدام

لطفا در نظرات جواب دهید


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

نمی دونم کدوم افسر به این آدم گواهینامه داده اگه پیداش کنم ...

 


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

بشتابید بشتابید

شخصی نیاز به همسر دارد.خنده

 


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

من فک میکردم میریم دانشگاه از این گیرهای ناظم و مدیر راحت میشیم نمیدونستم اونجا بدترهناراحت

 


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

دست خودت نیست…!

گاهى حریصانه بو میکنى شاید عطر تلخ و مردانه اش لاى انگشتانت باقیمانده باشد
دست خودت نیست….!

گاهى دوست دارى ضعیف باشى پناه ببرى.

گاهى رهایش میکنى و پشت سرش اب میریزی

و قناعت میکنى به رویاى حضورش به این امید که خوش بخت باشد

گاهى نفرین میکنى و ارزو میکنى که هیچ وقت نباشد

دست خودت نیست…!

زن که باشى تمام دیوانگیهاى عالم را بلدى ……خنده


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

یک اصفهانی معمولا" پاسخ هیچ پرسشی را نمی‌دهد و در پاسخ هر پرسش شما، او پرسشی از
شما دارد! مثال: وقتی از او آدرس یک خیاط را می‌پرسید...

شما: خیاط خوب سراغ
داری؟
دوست اصفهانی: چی‌چی می‌خَی بدوزی؟
شما: کت و شلوار
دوست اصفهانی:
پارچه داری؟
شما: بله
دوست اصفهانی: از کی اِسِدی؟
شما: از ...
مغازه.
دوست اصفهانی: پارچِد خُبِس؟
شما: بله.
دوست اصفهانی: چه
رنگیس؟
شما: چه فرقی می‌کنه؟
دوست اصفهانی: فرق می‌کونِد دادا! فرق
می‌کونِد.
شما: خب، سورمه‌ای.
دوست اصفهانی: چرا سورمه ی؟ ارزونتر
بود؟
شما: نه.
دوست اصفهانی: چیطو؟
شما: خب می خواستم سورمه ای
باشه.
دوست اصفهانی: مبارکس، خَبِریه؟
شما: نه بابا، بالاخره خیاط سراغ داری
یا نه؟
دوست اصفهانی: اگه خبری نیس، کتا شلواری سورمِی می‌خَی چی کار؟


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

عـیـب نـداره بـا هـم درسـتـش مـی کـنـیـم...*
آدمهایی که این جمله رو می شنون
خوشبخت ترین آدمها هستند


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

به غضنفر میگن : برو خبر مرگ حسن آقا رو به بستگانش بده
ولی یک دفعه نگو که هول کنن !
میره دره خونه حسن آقا زنگ میزنه میگه : منزل مرحوم حسن آقا !!

 

داشتم ماشین رو دنده عقب می‌آوردم تو حیات
مامانم اومده فرمون میده.... بیا.... بیا.... بیا.... بیا .... نیا !! لوله آب شیکست

عضنفر با حیف نون نشسته بودن
غضنفر : دو دوتا ؟
حیف نون : شش تا
غضنفر کمی فکر میکنه و میگه : اهان از اون راه رفتی !

 

یارو زنگ میزنه رستوران میگه غذا چی دارید ؟
خانمه میگه : پیتزا ، جوجه کباب ، کوبیده ، مرغ ، استیک
یارو میگه خوش بحالتون ما تو یخچال کوفت هم نداریم !خنده

 

دنبال یه شرکت حمل و نقل معتبر می گردم
سراغ نداری ؟
اگه پیدا کردی بهم خبر بده
میخوام بگم بیاد مرده شورتو ببره !


 
 
نویسنده : امین - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

وااااااااااااااااتعجب

یعنی همچین چیزی هم وجود داره؟؟؟سوال


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 


 
 
نویسنده : امین - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

سلام دوستان.

من امین 17 ساله از رشت هستم .من می خوام هر چیزی که فکر می کنم جالب وخنده دار هست رو اینجا بذارم.

 

لطفا نظر بدید تا وبلاگم رو بهتر کنم.در ضمن اگر مطلبی یا خاطره ای دترید که فک میکنید جالب یا خنده دار هست برای من از طریق نظر خصوصی ارسال کنید تا من اون رو تو وبلاگ بزارم.